ترس و پرواز
امیرکسروی
دوست
پزشک خوش مشربی داشتم که میگفت سالهاست که عطای مسافرت به خارج را به لقای پرواز با
هواپیما بخشیده است. علی رغم اینکه تخصص اش را در جوانی از یکی از کشورهای اروپائی
گرفته بود، ولی بعدها ترس از پرواز چنان در وی قوت گرفت که هرگز حاضر نشد به خارج
از کشور مسافرت کند. میگفت علت آن، احتمال سقوط هواپیماست، در واقع ترس از مردن.
این نوع ترس، درمیان عوامل دیگری که باعث دلشوره، دلهره، تشویش و یا ترس از پرواز
میشود، شاید حد افراطی آن میباشد.
این ترس به درجات مختلف، در بیشتر افرادی که نیت مسافرت با هواپیما را دارند وجود
دارد. چرا این ترس وجود دارد؟ آیا ترس مختص مسافرین پرواز است؟
ترس دوست پژشکم حدیثی است مفصل تر وجداگانه و گفتگوی ما زمینه اصلی این نوشتار است.
ولی در ابتدا، شاید بازگو کردن یک تجربة شخصی و بررسی عمق ذهنیت یک خلبان هنگام
بروز یک واقعه در حین پرواز و بازتابهای بعدی اش، کمی به حل این موضوع کمک کند و
ترس را در زمینه های مختلف و در افراد متفاوت، ولی در مقوله ای مشابه به شما نشان
بدهد.
این یک خاطره است نه یک بررسی علمی در چهارچوب دانش روانشناسی برای ریشه یابی
اختلالات روانی. ولی زمینه ای است برای ورود در مبحث ترس و پرواز.
ترس
یک خلبان
چند سال پیش از این در پروازی از تهران به اهواز، سراسر آسمان پوشیده از ابری غلیظ
و ناآرام بود. دستگاه رادار هواپیماها در آن زمان به نسبت رادارهای امروزی زیاد
پیشرفته و دقیق نبود و مثل امروز، دستگاههائی که بتواند ناحیه های
صاعقه را مشخص
کند وجود نداشت، بهر صورت، رادار موجود در کابین خلبان، میزان ابر را تا ارتفاعات
بالا نشان میداد، و تاریکی درون ابر هم گواهی به غلظت آن میداد. ما هر چه به مقصد
نزدیکتر میشدیم تکانها زیادتر میشد وتوالی و تکرار آن، آرامش مسافرین را بهم ریخته
بود. ولی این تکانها در پرواز برای خدمة پرواز، مسألة غیر عادی و نگران کننده
نبود.
پس از عبور از منطقۀ کوهستانی زاگروس، در حالیکه برای آمادگی فرود در فرودگاه اهواز
ارتفاع پرواز را کم میکردم، بناگاه با رعد و برق سهمگینی مواجه شدم. این اولین
تجربۀ شخصی من بود که
صاعقه به هواپیمایم برخورد میکرد. ناگهان تکانی شدید به
هواپیما وارد شد، همراه با صدای مهیبی که برایم کاملاً ناآشنا بود و فکر کردم که
انفجاری مرگبار در هواپیما بوجود آمده است. وبعد از آن هواپیما بطور تکراری زیر
شلاق جانکاهی از
صاعقه قرار گرفت و هر بار با برخورد آن به هواپیما، صدای هراس
انگیز آن تکرار شد.
بعد از اندکی متوجه شدم که انفجاری در کار نیست همه دستگاههای هواپیما بخوبی کار
میکند و این در واقع مقابلۀ طبیعت است با تون و توان دانش بشری. ساختار دست انسان
در چنگال نیرومند طبیعت به محک آزمایش گذاشته شده است.
میدانستم که بطور متوسط در ابرهای برق زا، در هر دقیقه ٣ یا ٤ بار برق میزند و
تقریباً ٤٠ دقیقه طول عمر این ابرها است. از طرف دیگر، هر برقی در حدود یک میلیارد
ژول انرژی و بین ٢٠٠٠٠ تا ١٠٠٠٠٠ آمپر برق تولید میشود. هر برقی حدود ١٠ میلیونیم
ثانیه بیشتر دوام نمی آورد ولی میتواند برق شهری را با جمعیت ٢٠٠٠٠٠ نفر را تأمین
کند.
با خودم میاندیشیدم که آیا هواپیمای ساخت دست بشر توان مقاومت در مقابل صدمات وارده
از صاعقه را دارد؟ آیا اصابت برق به هواپیما، صدمات جبران ناپذیری به دستگاه سیم
کشی و برق رسانی خواهد رساند و باعث آتش سوزی شده و تمامی هواپیما را به شعله خواهد
کشید؟
از طرف دیگر من
میدانستم که یکی از شرائط قانونی برای ساختن هواپیماهائی که مسافرحمل میکنند اینست
که کارخانه های سازنده، در حین ساختن آن باید اصول ایمنی مشخصی را مراعات کنند و
یکی از آن مشخصات اینستکه تداوم و اتصال قسمتهای بیرونی بدنه هواپیما، چه قطعات
فلزی و یا غیر فلزی، باید بصورتی باشند که در صورت اصابت
صاعقه، بتوانند هادی برق
باشند و آنرا از برق گیرهای متعددی که در روی بال و بدنه نصب شده، عبور بدهند و
صدمه ای به هواپیما وارد نکنند، و بهمین ترتیب، ابزار الکتریکی و الکتروینکی، و سیم
های ارتباطی آنها باید بصورتی ساخته شوند که در مقابل صدمات ناشی از صاعقه مقاومت
کنند.
بخاطر آوردم که
در سال ١٩٦٣ یک هواپیمای بوئینگ ٧٠٧ پان امریکن دچار آتش سوزی شد و بال چپ آن صدمه
مرگباری دید.
علت این سانحة در تاریخ هوائی، احتمال اصابت
صاعقه به باک بنزین هواپیما و انفجار
ناشی از آن ثبت شده است.
سئوال ذهنی من این بود که آیا عملاً هواپیمای من تاب این
صاعقه های متناوب را دارد.
این اولین باری بود که شخصاً با این پدیدۀ طبیعی بطور عملی روبرو میشدم و هواپیمایم
را در محک آزمایش میدیدم.
در مدت زمان کوتاهی، افکار متعددی از ذهنم گذشت. لحظه ای تصور کردم که شاید آخرین
لحظات زندگی ام را میگذرانم و مرگ قریب الوقوعی در انتظار من و تمامی مسافرینی است
که جانشان را با اطمینان به من سپرده اند و من توانائی محافظت آنرا ندارم. در
حالیکه در التهابی آشنا دست و پا میزدم، فکر کردم پیشروی بیشتر در این مسیر، ما را
بیشتر در چنگال مرگ قرار میدهد. از طرفی مراجعت به مبدأ پرواز، مستلزم جوابگوئی های
ناخواسته به رؤسای اداری است و اثبات برق زدگی بعد از اتمام آن شاید غیر ممکن باشد.
از طرفی مسافرینی که با پرداخت متنابهی پول به مقصد اهواز سوار هواپیما شده اند،
برگرداندشان به تهران بعد از ساعتی پرواز، برخلاف خواست آنهاست.
مسؤلیتی سنگین را بردوشم حس میکردم که جنبه های چندگانه داشت. به چهرۀ کمک خلبان و
مهندس پرواز نگاه گردم، آثار وحشت در صورت آنها بخوبی نمایان بود. زمان زیادی برای
مشاوره و گرفتن یک تصمیم قطعی نداشتم و از طرفی وجود ترس در ذهنیتم، در روند تصمیم
گیری ایم اثر گذاشته بود. چه باید میکردم؟ آیا به مسیر پروازی ام ادامه میدادم و یا
میباید با برگشتی سریع، از پیشروی در مسیری که امکان تکرار
صاعقه وجود داشت جلوگیری
میکردم؟
مسلماً، مسافرین پرواز صدای وحشت بار اصابت
صاعقه را شنیده بودند و تکان های شدید
آنرا حس کرده بودند ولی بهر حال کمتر از ما خطر برایشان ملموس بود و یا آنرا بصورت
دیگری حس میکردند. فکر اینکه آنها با اعتماد به خدمه پرواز، برای رسیدن به مقصد،
جان خود را به ما سپرده بودند، احساس مسؤلیت ام تشدید میشد. حفظ هواپیما و جان
مسافرین از یک طرف، تجسم اخبار مربوط به مرگ و میر ما در روزنامهای فردا و درد از
دست دادن عزیزان، ذهنم را پر کرده بود. چقدر مرگ و زندگی با هم عجینند.
من هرگز در
زندگی به این شدت نترسیده بودم در حالیکه ترس حین پروازبرایم احساسی ناآشنا نبود.
مکالمه غریبی در من جریان داشت. این لحظه ای بود که تمام دانش پروازی، توان تصمیم
گیری سریع، بکارگیری روشهای لازم و بازتاب درستم را در زمانهای دشوار پروازی، در
بوته آزمایش قرارمیگرفت و من توان خودم را در شرائط اضطراری می یافتم، همانگونه که
واقعیت دارم، نه منی که در صحنه های ساختگی، در شرائط پیش ساخته ای که در زمان و
مکان های ویژة آزمایشهای شش ماهه در شبیه ساز هواپیما
(Simulator)
قرار میگرفت و از آنها با موفقیت بیرون میآمد.
آیا ادامۀ پرواز در مسیر مقصد کم خطرتر بود یا برگشت به مبدأ پرواز؟
تا این لحظه، من هواپیما را سالم در این مسیر هدایت کرده ام. پس قاعدتاً، مسیری را
که پشت سر گذاشته ام دارای ایمنی بیشتری است و در مقابل، مسیر روبرو کاملاً
ناشناخته. ولی آیا هیچ تضمینی وجود دارد که مسیر پشت سرمان دچار تغییرات جوی کشنده
نشده باشد؟ با توجه به اینکه مقادیری از ارتفاعم را کم کرده بودم، در صورت برگشت،
آیا اوجگیری در حدی خواهد بود که ارتفاع پرواز برای عبور از منطقۀ کوهستانی زاگروس
کافی باشد و یا برای رهائی از رعد و برق، در شرائطی که همه پیرامون ما از ابر
پوشیده بود و ارتفاعات زاگروس با چشم قابل رؤیت نبود و آگاهی دقیقی از فاصله مان با
قلل مرتفع نداشتیم، احتمالاً به کوه برخورد میکردیم و پایانی دردآلودتر؟
تمام این افکار در فاصله زمانی شاید کمتر از پنج ثانیه از ذهنم گذشت. پیشروی بسوی
مقصد بنظرم دیوانگی جلوه کرد. از طرفی، از کجا معلوم با این آشوفتگی هوا میتوانستم
در فرودگاه اهواز با موفقیت به زمین بنشینم.
تصیمم من این شد، میزان قدرت موتورهای هواپیما را به حداکثر رساندم و در حالیکه
ارتفاع میگرفتم به همکاران پروازی ایم در کابین خلبان اعلام کردم که برمیگردیم به
تهران. در جوابم فقط صدای سکوت را شنیدم. پس از رسیدن به ارتفاع مورد نظر، توضیح
کوتاهی هم به مسافرین پرواز دادم.
و اکنون پس از گذشت سالها، با نوشتن
این خاطره، شاید ثابت شد که تصمیمی که گرفتم درست بود و شاید هم کمی شانس و یا
سرنوشت و یا هر چیز دیگری که شما به آن اعتقاد دارید، مرا و سرنشینان آن هواپیما را
به مسیر تداوم این زندگی برگرداند.
شاید اصلاً خطری در کار نبود و تفوق
دانش بشری را بر طبیعت که در ساختار هواپیما با زیرکی بکار رفته است، من دست کم
گرفته بودم. و شاید بهرحال ما از این مخمصه بیرون میآمدیم و تصور این خطر زائیدۀ
افکار من بود. شاید اگر به پرواز به طرف مقصد هم ادامه میدادم باز در همین تداوم
زندگی قرار میگرفتیم. مسلماً، من هرگز جوابی قطعی برای این سئوالات فرضی نخواهم
گرفت. زیرا هرگز آن لحظات را نمیتوان دوباره زیست و راههای دیگر را آزمود.
بعد
از تجربۀ اصابت
صاعقه به بدنه هواپیما در مسیر تهران به اهواز، من در پروازهای
دیگری هم با این پدیدۀ طبیعی برخورد کردم. ولی چون با توان مقابلۀ بدنه هواپبما با
صاعقه آشنائی عملی داشتم، هرگز دچار اضطراب و نگرانی نظیر بار اول نشدم.
چرا در آن تجربۀ اول، ترس و وحشتی
شگفت انگیز ذهنیتم را آلوده کرد؟ این بخاطر ناآشنائی من به نتایج ناشی از برخورد
صاعقه به بدنه هواپیما بود. بعد از آن، مشابه هزاران خلبان دیگر که این تجربه را در
عمل اندوخته اند، دیگر از برخورد
صاعقه به بدنه هواپیما دچار وحشت نمیشوم ولی
دوراندیشی شغلی، هنوز به من حکم میکند که با تمام امکانات از آن دوری کنم. در عین
حال یک یادآوری است برای اینکه بدانم که در این تجربه، ریشه های ترسم از ناآگاهی من
تغذیه میکرد.
ترس دوست پژشکم از مسافرت با هواپیما، اگرچه با ترس من در لحظة برخورد با
صاعقه،
حدیثی جداگانه اند، ولی هم ریشه اند و بهمین دلیل خاطرة شخصی ام را برای مقایسه
بازگو کردم. ترس من بعلت این بود که تجربه عملی از سرانجام برخورد
صاعقه به
هواپیما را نداشتم، یعنی یک ناآگاهی عملی از یک پدیدة طبیعی. و ترس دوستم بعلت
ناآگاهی از دانش عملی پرواز است.
چگونه با این ناآگاهی باید روبرو شد؟ افزایش آگاهی از راه آموزش، گفتگو و
تجربه............